شهادت به آنچه از ظلم و ستم دیده ام

فراموش نکن که اگر از هیچ از دستت بر نمی آید، از شاهدان این زمانه ای...

شهادت بده به آنچه دیده، شنیده و زیسته ای!

شهادت به آنچه زیسته و دانسته ای بخشی از مبارزه خواهد بود.

باید این شهادت ها را به شیوه ای ثبت و ضبط کرد.

درد همان زندگی‌ست

وسط جزیره‌های بی‌شماری از داستان و روایت سوار بر قایق پارویی حقیری حرکت می‌کنم. گاه تشعشع نور بر بخشی از یک جزیره افتاده، بخشی از داستانش بر من هویدا می‌شود. می‌دانم این جزیره‌های سرگردان که آرام و خاموش حول من می‌چرخند و من در مجاورتشان حرکت می‌کنم، حامل بسیار قصه‌هایند و به واسطه‌ی نداشتن زبان مشترک، یا فضای مشترک مرا به بسیاری‌شان راهی نیست. من اما خودم را چون قایقران حیرت‌زده‌ای می‌بینم که میان سکوت و خاموشی آن‌ها در تاریکی محض به پیش می‌رود، اما به ناگاه به واسطه‌ی انفجار درد و رنج یا به خاطر نیازی به این آدم‌های دورافتاده از جهان متصل شده، لحظاتی با درد و رنج او یکی می‌شود.

با خودم تکرار می‌کنم، این‌آدم‌ها یک بار یا بارها با مرگ روبرو شده‌اند. این واقعیت را در چشم‌های خیلی‌هاشان می‌توان دید. تا مدت‌ها نمی‌توان دانست، این روح غریب سرشار از غم که حول آن مکان و در آن زمان شکل گرفته چیست، اما همین حقیقت که آدم‌هایی از دل مرگ زندگی را می‌جویند، چشم‌های آدم را باز می‌کند. می‌دانی که آدم خوشبخت در پی پیشرفت و رشد مدرن، آن چیزی که به عنوان الگوی انسان موفق به‌مان فروخته‌اند و نسبتی با رنج و درد و غمی چنان عمیق ندارد، هیچ وقت با کیفتی از زندگی که در مکان و زمانی چنان، قابل دسترس است نسبتی ندارد. چنین انسانی به بخش مهمی از زندگی راه نداشته و نخواهد داشت. البته که چنین بی‌نسبتی‌ با واقعیت حتما تنها از الگویی غیر واقعی یا شخصیت‌زدایی شده بر خواهد آمد چرا که ما با رنج به دنیا می‌آییم، با درد قدم برمی‌داریم و در دشواری جان می‌دهیم.

با الگوی انسان مدرن بی‌درد ما را فریفته‌اند و از درد و رنجمان، یا به زبانی دیگر از خودمان بیگانه کرده‌اند. البته که این تصویر بی‌رنج که سهمی از آلام جهان ندارد، یا دروغ و انکار خود و واقعیت است، و از یک عدم اتصال عمیق با واقعیت نشئت می‌گیرد یا پنهان کردن وجود آن رنج آمیخته با زندگی.

به جایی خیلی دور خیره مانده‌ام. فعلا تکه‌ای از من آرام است. نگاه می‌کند. رنج می‌کشد. شاد می‌شود. خنده و گریه می‌کند. تکه نانی و قطره آبی می‌خورد. روی مایع لزج و چندش‌آوری غوطه‌ور است نگاه به آینده دارد.

رفتن و گذشتن مدام

مهاجرت همان زخم عمیقی‌ست که سال‌هاست دشواری آن را به دوش می‍کشم. در حالی که وسط یک مهاجرت تازه ایستاده‌ام و درد و چرک و خون تازه و دلمه بسته تمام وجودم را گرفته است به خودم می‌پیچم. گاه در این حجم بی‌شکل و بی‌معنا گم می‌شوم و گاه چشم‌های بیمارم را باز می‌کنم و لحظاتی هوشیاری‌ام را باز می‌یابم. بعضی اوقات در خیال زمان را به عقب برمی‌گردانم و فکر می‌کنم به آن زمان از دست رفته که می‌توانست منی دیگر بسازد. از منی حرف می‌زنم که محیط پیرامونش را می‌شناسد و هیچ شک تردیدی از قدم گذاشتن در راه‌های دشوار به خودش راه نمی‌دهد. آن منی که هزار بار برای ساده‌ترین و کوچکترین روزمرگی‌های یک آدم ساده نشکسته و دوباره وجودش را بند نزده است. منی که احتمالا به جای توانایی حفظ بقا در شرایط سخت، وقت داشته تا مهارت‌های دیگری بیاموزد. فرصت داشته تا کاری را خیلی خوب یاد بگیرد و در آن خبره شود. من اما امروز خوب بلدم بقایم را حفظ کنم. یاد گرفته‌ام چه چیزهایی از سوپرمارکت‌های بزرگ بخرم و چه غذاهایی مناسب هر اقلیمی‌ست که در آن‌ها زیسته‌ام؛ کجا و چطور از دستشویی استفاده کنم؛ به چه شکل راهم را پیدا کنم یا اطلاعاتی را که لازم دارم به دست بیاورم؛ توی هر کشوری کدام سایت اطلاعات هواشناسی دقیق‌تری دارد و برای هر وضعیت آب و هوایی کدام لباس مناسب‌تر است؛ به سختی با زبانی الکن وقت دکتر بگیرم یا کارم را در اداره‌ای راه بیاندازم. قناعت به رابطه‌های سطحی را هم آموخته‌ام؛ اما مهمتر آنکه یاد گرفته‌ام از دست دادن را تاب بیاورم. مهاجرت از دیدگاه من یعنی از دست دادن مداوم؛ یعنی به دست آوردن و از دست دادن مدام. از دست دادن آدم‌ها، اشیا، مکان‌ها، معناها و... . هر بار چیزهایی را با مشقت یاد گرفته‌ام که در کشور بعدی، در زندگی بعدی به هیچ کار نمی‌آمده. هر بار رابطه‌هایی را با عشق و دقت زیاد ساخته اما پشت سر گذاشته‌ام. هر بار به مکان‌هایی دلبسته‌ام اما حالا آنقدر ازشان دورم که از آن‌ها جز خیالی با من نیست.

چند ماه دیگر به سالگرد ده سالگی‌ مهاجرت می‌رسم. در حالی که چیزهای زیادی را برای حفظ بقا قربانی کرده‌ام، سخت جنگیده‌ام، از تمام امکاناتم استفاده کرده ام و حتی وقتی لازم بوده خودم را به خریت زده‌ام؛ در این مدت با تکه‌هایی از خودم روبرو شده‌ام که ملاقاتشان هولناک بوده است؛ در عین حال سخت سپاسگزار بخش‌هایی از وجودم هستم که تاب آورده‌اند.

پارسال دوباره مهاجرت کردم. در دهانم مزه‌ی تلخ و گسش را مزه مزه می‌کنم. دوباره تن دادم به زهرآبی که پیشتر هم نوشیده بودم. دوباره پا گذاشتم در ناشناخته‌ای که در آن اگر هیچ نبودم، اندک بودم. دوباره الفبای زندگی را می‌آموزم؛ غذاهای اینجا را یاد می‌گیرم؛ با آب و هوایش خو می‌گیرم؛ زبانش را بلد می‌شوم؛ دوستانی پیدا می‌کنم و رنج این قدم‌ها را برای چندمین بار به شانه می‌کشم. زمین می‌خورم و برمی‌خیزم. زمین می‌خورم و برمی‌خیزم. دوباره زمین می‌خورم و برمی‌خیزم. هزار باره زمین می‌خورم و برمی‌خیزم.

No man's land

هر کس در اعماق وجودش سرزمینی دست‌نیافتنی دارد که جز خودش کسی به آن راه ندارد. از یک حفره‌ی بزرگ حرف می‌زنم که در سینه‌ات می‌تپد. سیاهچاله‌ای بی‌آخر که با هیچ دارایی یا سرخوشی پر نخواهد شد مگر آن که در آن زمین لم‌یزرع چیزی ساخته یا کاشته باشی که جوانه زده باشد. اگر معنایی در آن عمق تنهایی ساخته‌ای آن چیز عمیق‌ترین معنای زندگی‌ات خواهد بود. آن چیز که ممکن است وجودش رنج‌آور یا آرامش‌بخش و آرام باشد.

در آن عمق تنهایی چه می‌کنی؟ به چه می‌اندیشی؟ چه اندوخته‌ای؟ آنجا که سکوت است و هیچ، چگونه صدایی ایجاد می‌کنی؟ که هستی آنجا؟ چگونه مأمنی برای خودت ساخته‌ای؟ آن نقطه‌ی راز‌آلود وجود را چقدر درک و زندگی کرده‌ای؟

گاهی مرز زندگی و درد رو گم می‌کنم. گاهی کلمه درمون نیست. همون درده.

دست‌وپا نزن. بشین سر جات. نیگا کن. زندگی بازم می‌گذره. فقط بذار بگذره. درست مثل ابرا که میان و می‌رن. 

زمان و مسافت

اول بار که آمدم اینجا کوله‌باری از دلتنگی همراهم بود. هر چیزی که یادآور میلان بود برایم خوشایند می‌نمود و از یادآوری‌ش قند توی دلم آب می‌شد. میلان شهری بود که در آن "شدن" را به چشم دیده بودم. میلان شهر من نبود، شهر من شد. اما حالا ترسی عجیب زیر پوستم دویده. احساس می‌کنم آن شهر دارد تبدیل به چیز دیگری می‌شود. زمان و دوری دارد هویت تازه‌ای می‌آفریند برای شهری که خودم را اهل آن انگاشته بودم و دل داده بودم به آدم‌هاش؛ دل‌ باخته بودم به جای جای شهر که پر بود از آدم و صدا و آفتاب خوشایندی که توی هر فصل یک جور دلبری می‌کرد. اما حالا خودم را در آستانه‌ی از دست دادن می‌بینم. چیزی دارد تغییر می‌کند که از جنس نابودیست. چیزی دارد از هم می‌پاشد که به آن حس دلبستگی دارم. در زندگی من دل بستن و دل گسستن چیز تازه‌ای نیست اما هر بار با درد زیادی همراه است؛ و درد همان چیزی‌ست که به برهنه‌ترین شکل ممکن به زندگی متصل است.

باری سال‌ها پیش تن دادم به دوری و دل گسستن، و این تلخی زهرآگین در دهانم مزه‌ی تازه‌ای نیست. می‌دانم که گذشته‌ی بخشی از آدم‌ها و چیزها و مکان‌ها را در خاطرم حمل می‌کنم و بودنم با آن‌ها احتمالا اثری بر همه‌هان گذاشته است. نمی‌خواهم به زیر و رو کردن گذشته بپردازم چرا که اکنونم را مختل می‌کند اما اثری از گذشته تا امروز با من آمده که دوست دارم در اکنون درکش کنم. در ادامه چند تصویری را ترسیم می‌کنم که از میلان با من است.

...

یک روز بهاری زیباست. روی دوچرخه‌ آبی رنگ تازه‌ام نشسته‌ام و سر خوش توی خیابان‌های میلان می‌رانم. دارم می‌روم پیش ایرنه و گابری تا از این دو تکه‌‌ی جان مراقبت کنم. از این هم شادم. از ایستگاه مترو جروزالمه رد می‌شوم و فکر می‌کنم آفتاب چقدر نوازشگر است. جلوتر می‌پیچم به خیابانی که از جلوی سیتی‌لایف می‌گذرد. خیابان‌های خلوت را طی می‌کنم و از بادی که به همراه آفتاب سمفونی حسی عجیبی در من به راه انداخته‌اند کیف می‌کنم. چهارراه آخر را که رد می‌کنم خودم را در راه دوچرخه‌ی مورد علاقه‌ام می‌یابم که با درخت‌های شکوفه محاصره شده است. ترکیب گرمای خورشید و باد خنک سر ظهر و سایه‌-آفتابِ درخت‌های شکوفه که به خاطر در حرکت بودنم، روی سر و صورتم می‌رقصند نشئه‌ام کرده. موزیک توی گوشم می‌خواند. هر بار به زبانی یا حالی متفاوت می‌خواند اما نتیجه همیشه همین لذت خلسه‌آوری‌ست که آن لحظه را در خاطرم جاودانه کرده‌ست. بارها چشم‌هام را بسته‌ام و در این رویا بیدار شده‌ام.

...

یک شب سرد زمستان است. سخت غمگینم. بعد از یک مکالمه‌ی سخت تلفنی کف کوچه‌ی پشت خانه‌ی جوزپه روی زمین می‌نشینم و بلند بلند گریه می‌کنم. احساس ناتوانی و بیچارگی تمام وجودم را گرفته است. سرما را حس نمی‌کنم. بلند بلند زار می‌زنم و احساس بی‌پناهی می‌کنم. در آن روز و لحظه گوشه‌ دنجی ندارم که بدانم کسی مزاحمم نمی‌شود تا یک دل سیر زار بزنم. این هم بر غصه‌ام می‌افزاید. مردی که قلاده دو سگ را در دست دارد و آن ساعت شب تنها کسی است که از آن کوچه فرعی عبور می‌کند با تعجب نگاهم می‌کند. جلو می‌آید و می‌پرسد کمک می‌خواهم یا نه. با سر می‌گویم خوبم اما نمی‌توانم اشک‌هایم را که مثل دو رود خروشان بیرون می‌ریزند کنترل کنم.

...

عبدل و فابیو بدون برنامه‌ریزی قبلی مهمان خانه‌ام شده‌اند. از اینکه در این سرای که روزی غربت می‌نامیدمش دوستانی دارم که اینقدر به هم نزدیکیم که بی‌خبر هم می‌توانند در خانه‌ام را بزنند کیفم کوک است. توی آشپزخانه‌ی کوچکم نشسته‌ایم. پنجره‌ی آشپزخانه که همان در بالکن است را باز گذاشته‌ام و رایحه‌ گرمای اواخر بهار توی فضا می‌پیچد. پاستا با سس گوجه درست می‌کنم. دوستانم منتظرند تا غذا را بیاورم و در همین حین چیزهایی برای هم تعریف می‌کنیم. غم دنیا را یادم نیست. شوخی می‌کنیم و می‌خندیم. پاستا را توی بشقاب‌ها می‌ریزم، و با سفیدی پارمیزان تازه‌ای که از بازارچه‌‌ی این هفته خریده‌ام و یک پر ریحان که همان لحظه از گلدان توی بالکن چیده‌ام، زیباش می‌کنم و جلوی‌شان می‌گذارم. فابیو جان مثل همیشه که از چیزی لذت می‌برد با هر لقمه‌ای که به دهان می‌گذارد یک "به!" از سر کیف هم می‌گوید.

...

زن توی مترو تلوتلو می‌خورد و زمین می‌افتد. آدم‌ها دورش جمع می‌شوند اما همه به خاطر ترس از کرونا محتاط نگاهش می‌کنند. پیش خودم فکر می‌کنم شاید مست باشد. جلو می‌روم و می‌پرسم خوب است یا نه. گیج و منگ است و ته چشم‌هایش دو چاه سیاه خالی بزرگ پیداست. انگار حساب زمان و مکان را از دست داده باشد. از دوستی که با من است خداحافظی می‌کنم و باهاش پیاده می‌شوم. معلوم نیست چه بر او می‌گذرد. از میان حرف‌های گنگی که می‌زند می‌فهمم می‌بایست ایستگاه قبل پیاده می‌شده. اما از مترو بیرون می‌آییم تا برایش آب بخرم. بالای در مترو روی سکوی یک مغازه‌ی تعطیل می‌نشینیم و زنی که نمی‌شناسم برای ساعتی توی بغلم زار می‌زند. ازش می‌پرسم که آیا کسی اذیتش کرده. اما وسط هق‌هق گریه جواب درستی نمی‌گیرم. بعد بهم می‌فهماند که حال روحی‌اش خوب نیست و رستورانی در آن نزدیکی می‌شناسد که هم‌وطنش است. شش ساعتِ بعد از آن را کنار زنی می‌گذرانم که هم‌شهری‌ام است و از چیزی که من نمی‌فهمم درد می‌کشد.

...

دارم از میلان خداحافظی می‌کنم. دوست جانم آمده تا با هم وداع کنیم. وداع سختی‌ست اما با خنده و شوخی شیرینش می‌کنیم. این دختر استاد شوخی ساختن و خنداندن من است. با وجود غم رفتن از بودنمان با هم نشئه‌ام و خودم را در آن لحظه رها کرده و همراهش شده‌ام. یک روز تابستانی گرم است و بعد از آنکه با دوست و خواهر جانم یک پیتزا و آبجوی خوب خورده‌ایم، من و دوست رفته‌ایم پارک نزدیک خانه که سبز و زیباست و یک حوض بزرگ زیبا و فواره دارد. یک گوشه‌ای زیراندازمان را پهن می‌کنیم و دراز می‌کشیم. همانطور که باد می‌وزد برگ درخت‌ها روی صورت‌هایمان می‌رقصند و سایه و آفتاب روی تن‌های لمیده‌مان بازی می‌کنند. گپ ‌می‌زنیم و شوخی می‌کنیم و بعد از خنده ریسه می‌رویم.

زبان تازه انسان تازه می‌سازد

آدم‌ها کارهای زیادی میکنند تا "بودن"شان را به یاد بیاورند؛ من هم مثل هزار آدم آمده و رفته‌ی تاریخ مرتکب کردار و افعال زیادی شده‌ام تا بودنم را به یاد خودم بیاورم. اقرار می‌کنم برخی‌شان را دوست دارم و دیگرانی را خطا می‌دانم. یکی از این اعمال که همیشه با کم و زیادش، با بد و خوبش برای بودنم معنا خریده‌ام نوشتن بوده. حتی اگر بدانم که این تکه‌های سرگردان گاه به عمق هیچ بوده‌اند و نه برای من و نه دیگری فایده‌ای داشته‌اند، باز هم نمی‌توانم خودم را برای نوشتن‌شان مواخذه کنم. برای من نوشتن به صورت ویژه‌ای به مثابه گستردن وجودم بوده است. انگار نوشته‌هایم (حتی سخیف‌ترین‌شان) مرا از خطری حتمی نجات داده باشند. البته که گناه این کلمات را برای نگاشته شدن به دست چون منی نمی‌دانم اما قدردانم که همیشه با من بوده‌اند و در بهترین و بدترین وقت‌ها تسلی‌بخش روح و جانم شده‌اند. از خودم می‌پرسم که عجیب نیست در سخت‌ترین لحظات زندگی، توانسته‌ام کلماتی بر روی کاغذ بیاورم؟ عجبا که این زبان روزی به من آموخته شده، وجودم را گسترش داده و در سخت ترین لحظات به نجاتم شتافته! در همه‌ی این سال‌ها در دنیایی که از بسیاری از چیزهای اصیلی که به بودن مرتبط است خالی شده، زبان فارسی در فهم و بیان این خود رها شده در باد نقش اصلی را بازی کرده است. حتی حالا که مشق نوشتن به زبان ایتالیایی می‌کنم یا الفبای زبان آلمانی را می‌آموزم می‌دانم که زبان فارسی یکی از موثرترین روزنه‌های من برای فهم بخشی از جهان پیرامونم بوده و خواهد بود که جز از راه دانستن عمیق یک زبان ممکن نیست. می‌دانم که در آینده زبان‌های دیگری خواهم آموخت و به زبان‌های دیگری هم خواهم نوشت اما دلبستگی من به زبان فارسی آنقدر عمیق است که فکر می‌کنم همیشه با من خواهد ماند.

تنها یکی دو سالی است که از زبانی غیر از زبان فارسی حض زبانی برده‌ام و چشیدن حض ادبی در زبانی دیگر به من آموخته که مزه‌ی زبان‌های مختلف مثل طعم غذاهای گوناگون متفاوت است. این ویژگی زبان مرا به خواندن و نوشتن در زبان‌های متنوع ترغیب می‌کند.

با اینکه دیگر ساکن ایتالیا نیستم، گاهی عمیقا احساس می‌کنم چیزهایی را به زبان ایتالیایی بهتر بیان می‌کنم. شاید به زبان دوم به قدر زبان فارسی مسلط نباشم اما چیزهایی هست که مرا به نوشتن در زبان جدید وا می‌دارد. مثلا وقتی در زبان جدیدی ساکن بشوی یاد می‌گیری که دنیای اطرافت را با کلمات تازه بشناسی و خیلی وقت‌ها حتی اگر فارسی صحبت کنی، ناخودآگاه اشیا یا پدیده‌ها را به نام جدیدشان بخوانی چرا که معنا در کلمات جدیدی حلول کرده‌اند و زندگی در کانال معنایی تازه‌ جریان یافته است. البته که به درست حرف زدن و درست نوشتن به زبان عزیز فارسی تاکید دارم و اگر مثلا کسی ازم ایراد بگیرد که چرا به وقت فارسی حرف زدن از کلمه‌ای غیر فارسی استفاده کردی کاملا حق را به او می‌دهم اما این عذر را هم از خودم می‌پذیرم که حداقل به وقت حرف زدن حال خودم را درک کنم و آشفتگی آدمی مهاجر را بفهمم که از لحاظ فرهنگی و زبانی در کنجی مهجور و گرفتار آمده‌ست و برای ادغام شدن یا حداقل پیدا کردن یک گوشه‌ی امن برای هویت خودش در فرهنگ تازه دست‌ و پا می‌زند. از طرف دیگر همان‌ طور که پیش‌تر گفتم زندگی در زبان جدید معناهای تازه می‌سازد که یا برای مخاطب فارسی‌زبان ساکن ایران قابل فهم نیست، یا جالب نیست و یا برایش ضرورتی ندارد. گاه حرف و معنای مورد نظر حتی برای مخاطب ساکن کشور سوم (در مورد من به جزایتالیا) هم خالی از معناست. اینجاست که اگر ضرورتی برای نوشتن مطلبی احساس کنم که (در مورد من) مخاطب ایتالیایی زبان دارد حتما به زبان ایتالیایی خواهم نوشت. دلیل بعدی برای نوشتن به زبان دیگر برای من به تجربه‌ام به عنوان یک زن ایرانی زیسته در فرهنگ ایرانی بازمی‌گردد. من زبان فارسی را آزاد نزیسته‌ام. زبان مادری برای من همواره با سانسور و "این را بگو و آن را نگو" گره خورده است. یک روز به خودم آمدم و دیدم دارم چیزهایی را به زبان دوم می‌نویسم که از نوشتن‌شان در زبان اول ابا دارم. مثلا نوشتن از تن یا رابطه‌ی تنانه، نوشتن از احساسات و البته نوشتن از قدرت، و تروماهای گذشته در زبان فارسی هم زشت انگاشته شده و هم تاوان دارد.

موضوع دیگری که جا دارد اضافه کنم مربوط به هویت‌یابی در فرهنگ و جامعه‌ی تازه‌ست. سال‌ها قبل من از جهانی پا به جهان دیگر گذاشتم. جهانی که از آن آمده بودم در جهان تازه چندان گرامی‌داشته نمی‌شد. جهان پیش از مهاجرت که هویتم را ساخته بود در همه جا جهانی کهنه و مستعمل و بی‌استفاده می‌نمود. من از یک دنیای عقب‌افتاده آمده بودم و این مرا از خودم خالی می‌کرد. کاملا خودم را باخته بودم. هویتم از هم گسیخته بود. همواره خودم را به بلوری شکسته تشبیه می‌کردم که تکه‌هایش را دانه‌ دانه جمع کردم و به هم چسباندم. تجربه‌ی این شکست و تلاش سالیان برای ساختن وجودی تکه و پاره باعث شد تا به آجرهایی که روی هم می‌گذارم بیشتر فکر کنم. اگر صادق باشم باید اعتراف کنم که خیلی از دست دادم، خیلی قدم‌های اشتباه برداشتم و حتی با تن و جان و سلامتم بازی کردم. این چند سال به عدد هشت نه سال است اما به معنایی کش آمده و لبریز از تجربه‌ست. حالا از پس همه‌ی این چند سال که به زندگی نگاه می‌کنم، با وجود آن همه تجربه‌ی خودباختگی و خود کم‌بینی که نتیجه‌ی رسانه و هژمونی غرب بر شرق و البته بر وجود کوچک من بود، به یک چیز اعتراف می‌کنم:"روایت‌های ما اهمیت دارند". من می‌نویسم تا روایت زنی را بگویم که هویتش را باخت اما بعد فکر کرد برچسب خوب و بد بر این چیزی که هست چقدر شایسته‌ست؟ اصلا از اول این مقایسه‌ی درستی نبود؛ نمره دادن و نمره گرفتن و ارزش دادن به این و ارزش آن یکی را کم دانستن و... کجای درد منِ از اینجا رانده و از آنجا مانده را دوا بود؟ جایی احساس کردم باید بایستم و خودم را از این بازی کثیف بیرون بکشم. چرا باید در این بازی شرکت می‌کردم که طراحی شده بود تا من بازنده باشم؟ این افسانه از ابتدا مرا پایین‌تر و دیگری را بالاتر تعریف می‌کرد. من چرا باید این افسانه را باور می‌کردم؟ پس من ضرورت نوشتن از هویت و نگاه متفاوتم را بدون ارزش‌گذاری‌های رایج احساس می‌کنم و فکر می‌کنم نوشتن برای مخاطب جهان تازه ضرورت دارد. مخاطبی که باید قصه‌ی مرا بدون داشتن این پیش‌فرض‌های ارزش‌گذاری شده بخواند و بداند من هم زنی هستم که برای انسان ماندن، اخلاقی زندگی‌ کردن و البته برابر زیستن تلاش می‌کنم؛ من که مثل هر انسان زاده‌ی جغرافیای دیگر با فرهنگی پر شده‌ام و مشتی ویژگی و احساسات انسانی را درونم انباشته‌ام یا انباشته‌اند. امروز احساس می‌کنم روایت کردن و رساندن این روایت‌ها به گوش آدم‌ها به شکلی بر قوانین این بازی ناعادلانه اثر می‌گذارد. تعدد روایت‌ها اهمیت دارد چرا که کمک می‌کند دنیایمان بزرگ‌تر شود و آدم‌های بیشتر و متفاوت‌تری مجال زیستن در دنیای سختِ متمدن را بیابند.

عجیب نیست که زبان تازه چنین عرصه‌ی غریبی برای آدمی فراهم آورد که در بند هیچ نباشد؟ حتی بندهای فرهنگ تازه آنطور که دور دست و پای ساکنان قدیمی‌اش پیچیده مرا مهار نکرده‌اند و من بی‌مهابا در این سرزمین تازه می‌تازم. البته از آن جهت که ادبیات آن زبان را عمیق نمی‌شناسم، بار سنگین سنت و ادبیات گذشته‌اش را بر دوش ندارم و این مهم خود بر شجاعتم می‌افزاید. قصد لاف بیهوده ندارم که مثلا من در زبان تازه خیلی خوب می‌نویسم چرا که واقعیت چیز دیگری‌ست و من تازه دارم دنیای عجیب و غریبی را کشف می‌کنم که فقط اندکی از ناشناخته‌هایش را می‌دانم اما جسارتی هم در خودم می‌یابم که آینده را این‌طور جلوی رویم روشن می‌کند.

نشسته بودم به تماشا

 وقتی هر صبح طلوع بود

و هر شام غروبی

به تکرار.

 هر بار اندک تفاوت

روز قبل را از بعد جدا می‌کرد

و هیچ دو لحظه‌ای به هم نمی‌مانست.

این بود که

ظرف حوصله‌ام هیچ‌وقت سر نمی‌رفت.

پرنده تنها یک پرنده بود

فکر کن پرنده‌ی کوچکی باشی در یک جنگل بزرگ. می‌پری. غذا می‌خوری. می‌خوابی. با دیگری در می‌آمیزی و بچه درست می‌کنی. طعامشان می‌دهی. پرواز یادشان می‌دهی. یک روز هم می‌روند و تو دوباره زندگی را از سر می‌گیری. دوباره می‌خوری، می‌خوابی، در می‌آمیزی، بچه درست می‌کنی، بزرگ می‌کنی و یک روز می‌روند پی زندگیشان. هر بهار یادت می‌آورد که دوباره آغاز کنی و حول این دایره‌ی غریب بچرخی. بعد یک روز در گیر‌و‌دار این دور بی انتها می‌میری.