|
ادبی دلنوشته ها
سلام
با اجازه دوستان اینجا یه ذره ویرایش میشه دو تاطرح اول رو تقدیم می کنم به برگهای که پاییز گذشت اما انگار نمیخوان بیان پایین از رو درختا و نمیخوان زیر پای هیچ عابری متولد بشن
پیاده روها که پر برگ شدند سالی یک بار نرسیده به چهار راه زیر پای تو متولد میشوم و میدانم تو پیاده عاشق می شوی
* صدای پای تو... شکستن من... همان یک لحظه کافی است برگ ها عاشق می میرند
و دوتا طرح
* سیبی که برای نیوتون فرستادم چند ملیون سال قبل حواکشف کرد و افتاد وسط این دنیای پر جاذبه
* نمی دانم اقیانوس ارام شد خلاصه ی کارون یا تو اخرش اما موج های تو ارام را خلاصه کرد سلام
من برگشتم خیلی زودتر از اونی که گفته بودم اخه دوباره یه جورایی از درس باز شدم و رفتم سراغ شعر
من کلاغی که هرگز به خانه نرسید قالب پنیرم را به روبهکی دادم که خانه اش را خوب بلد بود |