تبليغاتX
پانتومیم
عزاداری ممنوع

راستش بعد از این همه ازادی های مختلفی که داریم و واقعا نمی دونیم چه طور به خاطرشون از مسئولان تشکر کنیم عزاداری هم ممنوع می شود!

و ما یک بار دیگر از مسئولان عزیز تشکر می کنیم که صدای این انفجار فاجعه بار رو اصلا در نیاوردن و به صورت کاملا مخفیانه قضیه رو بین خانواده شهدا و مجروحان حل و فصل کردن

در ضمن یه تشکر ویژه ی دیگه از صدا سیمای محترم فارس که بازم از سایر شبکه ها فعال تر بود و در کنار پخش اهنگ های شاد تلوزیونی و در کنار گل و بلبل یه چیزایی گفتو با بروبچزکمی در این باره گپ زدن

می دونید دلم می خواد نباشم و نبینم هیچ کس هیچ اعتراضی از هیچی نداره

یه تکونی به خودت بده جای خودتو تو این دنیا مشخص کن و از یه طرف دیگه جاتو تو کشوری که مثلا زندگی می کنی!بفهم حتی اگه مثل شهید های شنبه تیکه تیکه بشیهیچ کس حتی از جاش تکون نمی خوره و حتی ... تسلیتی نمی گه!!!!!!!!!!!!!!!!

هیچ کس نمی تونه بفهمه چقدر حسرت خوردم که این شنبه نرفتمو برای بار اخر با جوونای پاکی که رفتن خدا رو فریاد نزدم و صدای اخرین یا اباصالح گفتن ها و العفو گفتن هاشونو نشنیدم

به هر حال هر چیزی لیاقت می خواد!

لطفا لیاقت شرکت در تشییع جنازه ی شهدا رو از دست ندید

سه شنبه ساعت ۹ روبروی شاه چراغ به سمت دارالرحمه

درباره ی این موضوع این قدر حرف و اشک  دارم که اینجوری تموم نمیشه البته جاشم اینجا نیست

اما اگه خواستید واسه کسی دعایی کنید حتما بخواید شهید بشه اخه مرگ حقه!اما ما قراره چه طور بریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

التماس می کنم به خودت بیا!!!!!!!!!!!!!!!!!

فردا شهدا منتظرت هستن

راستی یادم رفت بگم همه چیز مربوط به سیاسته ولی کاش می دونستن هیچی ارزش کشته شدن جونای ما رو نداره هیچ سیاستی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 13:45
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
هیس!

بذار یه جور دیگه فکر کنم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! !!!!!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

*

از ان دورها

                 لی

                         لی

                               لیلا شدم

با چشم هایی که دنباله ی دو خط سیاه

و پلکی که می پرد پشت خط

***

لی لی نکن

لیلا نمی شوم

اینبار سراغ مرا از کلاغ ها بگیر

غار غار 

صدای مرا گرفته


+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 9:29
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
با عرض معذرت از دوستانی که دوباره به اینجا سر زدند اماباید بگم که

شدیدا به کمک نیاز دارم اخه قسمت ادبیات  جهان رو در نشریه ی ادبی گچ پژ به من سپردن وقطعا به تنهایی نمی تونم از پسش بر بیام

منتظر اعلام امادگی دوستان عزیز هستم

بد نیست اینم بگم که با اینکه یه نشریه دانش اموزیه امیدواریم خیلی متفاوت باشه

 

سلام

بخون و بدون انتظار ندارم چیزی بگی.

دوباره قولمو شکستم  دوباره چرق چروق صدامو زیر پای کسایی که خیلی ادعاشون میشه می شنوم

من اشک ندارم بریزم فقط امیدوارم بتونم یه چیزی پیدا کنم واسه چسبوندن خرده هام تا نذارم عقده

بشه

اصلا دوست ندارم مظلوم باشم اما دوباره مثل همیشه تو خیلی چیزا دست وپا ...

نه!

دست و پامو می شکنم!

و سر خودم داد می زنم:حق نداری!

حالا که نگاه می کنم می بینم چقدر راحته ادم خودشو داغون کنه...

ولی نه من اهلش نیستم!

شاید یه روز منفجر شدم

اما هیچ وقت منتظر آوار شدنم نباش

 

 یک طرح

 

*

زن

امروز

...

طعنه را کنار بگذار

 

و یک سپید قدیمی تر که رو قسمت اخرش هم یه حرفایی شد اما نتونستم عوضش کنم هنوز

 

*

بابا رفته نان بیاورد

هر شب اما با صدای در

درد می اورد

و مادر

اخ!

درد داشت...

یک نانخور اضافی!

می اید و نمی داند

سنگی نداریم تا 

یک قل دو قل بازی کنیم

 و بچسبانیم روی قبرش

و اسمی که...

اسمی که بابا اورد مال تو

 درد عزیز!

 

 راستی!

می دونم نباید چیزی بگم و بذارم  حرفا رو اساتید بزنن اما اساتید محترم لطفا ادبیات ما رو راحت بگذارید و بیشتر از این الودش نکنید بذارید بازم به ادبیاتمون افتخار کنیم هر چند انگار از ما گذشته

...

از اساتیدی که با یک چشم بهشون نگاه میشه در حالی که واقعا قابل احترامن با شرمنده گی بسیار عذر خواهی می کنم


+ نوشته شده در شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 16:25
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

امروز یه کاری رو میذارم که نباید به این زودی ...

اخه مال دیشبه و بدون فکر

راستی اگه اولش براتون اشنا بود بگم که من تنها اسم کتاب خانوم چمن کار رو شنیدم و این خودش یه

ایده بود(اسم کتاب همونطور که می دونید سنگ های نه ماهه است)

 

*

سنگ هایت را نه ماهه باردارم

این غصه های لعنتی به دنیا نمی ایند

دختر همسایه هفت شکم زاییده

و جیغ های من

خفه تر از همیشه تو را

مرده بالا می اورد!

شانس اورده ای

من ادم سر سختی ام

و دست های بی جانت را

(حتی)

        ...

           دوست دارم!

***

اینبار

نگاتیوات از چشم هایم بدنیا می اید

هنوز امیدوارم

با چند قطره اشک ظاهر شوی

                                     ...


+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 15:13
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

راستش این چند وقته تقریبا هر وقت اومدم تو اینترنت به روز کردم

پس از دوستانی که هر بار سر می زنن ممنون اخه دارم سعی می کنم فضا ها و زبان های جدیدی رو

تجربه کنم این بار هم با دو تا شعر سپید و یک طرح اومدم که مخصوصا شعر های سپیدم تشنه ی نقدن

 

*چه بگویم

وقتی تنهایی ام را

 نمی توانی تعریف کنی؟

سکوت را هم که بشکنم

خرده هایش چشم های خودم را

...

بگذار آرام بمیرم

با یک مشت حرف های بیهوده

که هر چه می گویم

تنهاتر می شوم

و کلمات خودم...

خوب می دانی

که هیچ کس نمی تواند

حرف های نگفته را

ترجمه کند

  

*

 از زبان مارها و گنجشک ها برایم گفتی

...

راستی

زبان مادری ات چیست سلیمان؟

 

 


+ نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 14:20
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام دوستان.

امروز همه چیز با بقیه روزها متفاوته.حتی نویسنده هم !با اجازه ی شما و بی

اجازه ی لاله جون اومدم اینجا تا تولد عزیز ترین دوستمو تبریک بگم و یه جورایی

غافلگیرش کنم! 

یکی از شعراشو می ذارم. اگه نظر بدید ممنون می شم.(به خصوص از همکاریتون)

                                                                                                ( زهره)

 

*

سان شاین می خورم

و سرم سوت می کشد

احساس می کنم

در هیچ ایستگاهی جای من نیست

بی تامل می دوم

دوباره سرم سوت می کشد

این بار سان شاین هم نمی دهند

تنها دلم را به بهشت خوش می کنند

مجبور می شوم بی وقفه سوت بکشم

اما می ترسم در بهشت هم

چیزی عایدم نشود

و سان شاین را هم

سهمیه بندی کنند

 

 


+ نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 10:47
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

راستش تو این مدت اصلا با این وبلاگ راحت نبودم و البته با خودم پس تصمیم گرفتم کنار موضوع ادبی

یه دلنوشته ها هم اضافه کنم

واقعا احساس می کردم خودمو گم کرذ م اما حالا فکر می کنم فقط خیلی راحت از کنار خودم گذشته

بودم اما خب اصلا ناراحت نیسستم چون همیشه وقت برای جبران هست حتی وقتایی که فکر می کنی

همه چیز تمومه

در ضمن بعد از مدت ها یه کاری دارم که دوستش دارم :

 

*

تو ان یکی که نبود

من ان که بود

حالا قصه شروع می شود

یکی بود یکی نبود

 

و یک کار قدیمی ترکه اونو هم خیلی دوست دارم:

 

*

مغزم دوباره

یک قل دو قل

می زند توی سرم

که هی من نیمه کاره ام

بگو چشم

نمی گویم!

 لطفا مرا زنده به گور کنید


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 12:30
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

 قول میدم دیگه از اون پست ها نداشته باشم

البته الان هم نمی خواستم پست جدید بذارم اما ...خب گذاشتم

دیگه

ماه محرم هم که داره میاد و باهاش یه عالمه چیز قشنگ هم

شروع میشه

البته ظاهرا هنوز چیزی اونقدر تحت تاثیر قرارم نداده که شعر

بشه خب اصراری هم نیست

اما یه کاری دارم که بی ربط به محرم نیست

 

گوش بلا را کر کردیم

 با

        کربلا کربلا

تا تمام بلا های نیامده

            سرمان امد

*

درخت های سیب را

 توی سلول هایم

             انفرادی می کنم

   برای تمام خطاهای دنیا

           و به جرم قانون جاذبه

 

*

شیطان

تو که شاعر نیستی

توی کار خدا دخالت نکن

                                ...


+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 14:21
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

از همه که لطف دارن ممنون اما راستش میخواستم خواهش کنم

فعلا به شعرای من به عنوان ایده نگاه کنید چون درس نمیذاره

روشون کار کنم(وقتی نباید شعر بگی برعکس ذهنت پر ایده های

جدیده) پس دوتا ایده دارم امروز

 

من یک سرخ پوستم

که زیر پوست

     یک ادم گناه کار قایم شده ام

   تورا به خدا مرا

        به نام خودم قتل عام کن

و بگذار

اخرین جیغم را

         با رنگ

             سرخ بگشم

 

*

من

اسپرم شماره ی

هزار و سیصد و شصت و هشتم

باور نمی کنید؟

توی شناسنامه ام ثبت شده ام

و پایم روی زمین قرص است

به همت ادم و حوا

و البته

سیبی که عاشق بود

 


+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 12:22
توسط لاله آئین مهر موضوع: |
سلام

با اجازه دوستان اینجا یه ذره ویرایش میشه 

دو تاطرح اول رو تقدیم می کنم به برگهای که پاییز

گذشت اما انگار نمیخوان بیان پایین از رو درختا و 

نمیخوان زیر پای هیچ عابری متولد بشن

 

 

 پیاده روها که پر برگ شدند

سالی یک بار

   نرسیده به چهار راه

  زیر پای تو متولد میشوم

و میدانم تو پیاده عاشق می شوی

 

*

صدای پای تو...

شکستن من...

همان یک لحظه کافی است

برگ ها عاشق می میرند

 

و دوتا طرح

 

*

سیبی که برای نیوتون فرستادم

چند ملیون سال قبل

           حواکشف کرد

و افتاد وسط این دنیای

                    پر جاذبه

 

*

نمی دانم

اقیانوس ارام شد خلاصه ی

                           کارون

                                یا تو

        اخرش اما

          موج های تو ارام را خلاصه کرد


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386ساعت 13:41
توسط لاله آئین مهر موضوع: |