X
تبلیغات
پانتومیم





















پانتومیم

ادبی دلنوشته ها

سالها بود به حرف هاش گوش نداده بودم.  دیشب خواب دیدم مریضم و تلو تلو می خورم. در یک جمع ادبی بودم. نمی توانستم راه بروم. می خوردم به این وآن.  دیگران کمکم می کردند. بعضی ها هم خودشان را کنار می کشیدند . اما من بد بودم. روی پاهام بند نبودم. بیدار که شدم هم روی پاهام بند نبودم. کلاس هام را نرفتم و توی تخت ماندم. حال دلم بد بود. آن یکی من ضجه می زد توی دلم. خنج می کشید و دلم ریش می شد. بلند شدم. چیزی خوردم. دوری زدم. حالم بد بود هنوز. دوباره برگشتم توی تختم تا نزدیکی های همین الان که می نویسم. اما یک هو آن یکی من پرید بیرون و شروع کرد به گریه و زاری که تو مجبورم کردی. از ترس مردم. از  محبتی که به خانواده ات داشتی ... انداختیم به این هچل! حرف هاش را شنیدم. به حق بود. این یکی من هم از این وضعیت راضی نبود. او اشک ریخت و گفت که بس است. برای من بس است. دیگر باهات همراهی نمی کنم. کار شکنی می کنم. حوصله ات را سر میبرم. دلت را ریش می کنم و احوالت را خط خطی. مهربانانه تر هم گفت البته. التماس هم کرد. دلم به رحم آمد. دیدم نمی خواهم این زندگی را که باهاش شاد نیستم. اما وسط یک ماجرای ناتمامم که نمی شود رهاش کرد. اگر رهاش کنم باید برگردم زیر  بار تمام مشکلاتی که ازشان فرار کرده بودم. ازش خواستم این چند ماهه را هم تاب بیاورد و دندان بر جگر بگذارد تا تمام شود. بهش قول دادم تغییرش دهم. اگر از پس امسال بر بیاید بهش قول داده ام روی دلش راه بروم و فرمان را به سلیقه ی او بچرخانم. همه جا نوشتم که تغییرش خواهم داد. توی دفترم، روی تخت و دیوار، روی کاغذ بالای سرم و حالا اینجا می نویسم نکند یادم برود و سال دیگر که از پسش برآمدم یادم برود چرا توانستم. تو شاهد باش که قول داده ام. یادم بیاور اگر یادم نبود. تاب زندگیم را ندارم اینطور...

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392ساعت15:38توسط لاله آئین مهر | |

هر کار می کنم که فکر نکنم، که خاطرات کممان با هم را مرور نکنم، نمی شود. راه می روم. هر جا می روم تو هستی. تنها دو بار تو را از نزدیک دیده ام اما هر جا را نگاه می کنم تو قبلا آنجا بوده ای. تمام خیابان های اطراف دانشگاه و خانه ام را با تو گشته ام. حتی در اتاقم که شب ها می خوابم تو قبلا حضور داشته ای. قرار بود با هم شب ها را صبح کنیم. با هم ساعت ها راه رفته ایم و بی توقع دانستن چیز زیادی گپ زده ایم. چقدر عجیب بود! درست روزی که قرار بود قرارداد آن خانه ی کوچک ارزان لعنتی را ببندیم صاحب خانه خانه اش را فروخت. چقدر باورم نمی شد. چقدر غصه خوردم برای آن خانه و ندانستم غصه های بزرگتری هم می تواند باشد. چه خوب که نشد! چه خوب که آن خانه  جلو چشم های متعجب و غمگینمان فروخته شد. چه خوب که تو خانه ای پیدا کردی و هم خانه ام نشدی. شاید هم اگر با من می ماندی و به آن خانه نمی رفتی حالا زنده بودی. نمی دانم! فقط می دانم تمام امروز خدا را شاکرم که بیشتر نمی شناختمت، که بیشتر نشناختمت. حالا همه اش غمگینم و هر کجا که می روم انگار جا پای تو گذاشته ام، تو که برهنه با گردن بند مرواریدت به سمت مرگ می روی...

+نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت3:19توسط لاله آئین مهر | |

سلام دوست خوب آن روزهای همیشه

می خواستم یک راه ارتباطی پیدا کنم و برایت بنویسم و جواب پیامی که به دستم رسید را بفرستم. سخت نبود اما فکر کردم در یک پست وبلاگم خاطره ها و خوبی هات را مرور کنم. به یاد آنروزها که نزدیکتر بودیم و شاید به قول خودت همدیگر را بهتر میشناختیم. به یاد گوشیهای موبایلمان که مثل هم بود و مال من یک روز برای همیشه با یک تاکسی رفت. با سفر جنوبی که تجربه ی متفاوتی بود برام. زیبا بود. با شب های خوابگاه که با وجود همه خوبی هایتان همیشه یک چیز سرد و نمور آدم را آزار میداد. یک چیز نمور و سرد و تاریک که فکر کنم توی مغز دیوار تمام خوابگاه ها از تنهایی آدم ها تغذیه  و رشد می کند.
یاد حرف هامان می افتم. یاد سوال های دخترکی که از دنیای دیگری آمده بود و  کنجکاو بود و  شک داشت. که دنبال عشق می گشت در همه چیز! همه ی زندگی ام تا قبل از آن روزهای سیاه مثل یک رویاست. یک رویا که به شما هم رسید. به تو ، به عطیه ی خوب، به سوج تو دار ساکت مهربان! 
دوست خوب همیشه ام! با یاد خوبی تمام آن روزها می خواهم برایت بنویسم که من تغییر کردم. از یک جایی که دنیا برایم فرو ریخت و همه چیز سیاه شد. از آن روزی که تمام دوستی هام را ریختم دور. از همان زمان که ایمانم را تف کردم بیرون.می خواهم  بعد تر از آنروزها را برایت بنویسم. شاید ندانی و حتی شاید نتوانی درک کنی از چه می گویم اما می گویم تا گفته باشم. هر چند قبلا مشق گفتن کرده ام و تو اولین کسی نیستی که برایش از درد آن روزها می گویم. اما دنیام خراب شد. دنیام فرو ریخت. من فرو ریخت. ایمانم فرو ریخت. زیاده روی کرده بودم و زیاده روی شده بودم. دختر بچه ای بودم که همه رویاهاش را چیزی یا کسی بلعیده بود. از مذهب بیزار بودم. از آدم های مذهبی بدم می آمد. اصلا نمی توانستم بفهمم ایمان یعنی چه. بازی را بلد نبودم. کندم! از همه کندم! دوستی بود که در بدترین شرایط آن روزهای مرگ زا تنهام نگذاشت. نپرسید چرا؟ فقط بود. هنوز هم هست! فقط یک دوست ماند توی تمام این سال ها...
   زمان مرهم خوبی است. من فکر می کنم زمان پذیرنده ترین مخلوق خداست. آخ! خدا! برام مرده بود. ازش بیزار بودم. آزار دیده بودم از بودنش. می خواستم نباشد. اما فکر می کنم که بود. وجودش را تف کردم بیرون. اما زمان، این زمان پذیرنده، ایمان جدیدی را  بنا کرد. و الان ایمان دارم که هست. شاید ایمانم از آن چیزی که تو ایمان می دانی خیلی فاصله دارد اما باهاش آرامم. حتی در بدترین وضعیت ها آرامم که هست. همین مرا از دنیا بس!
دوست عزیز روزهای خوبم! هیچ چیز مثل گذشته نیست. من تغییر کردم. من من شدم. با تمام سیاهی هام من سیاه نیستم، خاکستری ام درست مثل تو که نمی دانم چقدر تغییر کرده ای. یادت هست همیشه می گفتی هیچ وقت ازدواج نمی کنی؟ اما بعد همه چیز تغییر کرد و حالا شنیده ام که عروس شده ای. مبارکت عزیزم!
 راستی ماجرای آن کامنت های وبلاگ را نفهمیدم. آدم ها چه کار دارند به دوستی ما؟ اصلا من کافر تو خدا شناس؟ این  آدم های لعنتی که ادعاهاشان گوش فلک را پاره کرده و هنوز درگیر خاله زنک بازی و غیبت و اظهار نظرند!  من از همه شان بریده ام. برام تمام شدند! اما بعد از تمام این مدت دوستی شما هنوز برام عزیز و خوب است. یک سادگی دوست داشتنی همیشگی توی مغز رابطه مان هست که بعد تمام این سال ها برام عزیز و ماندگار است.
حالا من از تو می پرسم؟ میشناسمت؟ میشناسیم؟ تو کجایی؟ من کجا؟

+نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1392ساعت3:5توسط لاله آئین مهر | |

دلتنگی می آید و می رود، بعد می آید و می ماند و آنقدر می ماند که عادت میکنی و گاهی یادت می رود که هست اما همیشه هست. بعد برمی گردی به گذشته هات، به قبل تر ها، به داشته هات فکر می کنی ،  به دوستی ها و آدم های زندگیت، به رفاقت های از دست رفته. به عکس هات با دوستهات سر می زنی و  فکر می کنی کجای زندگیشان هستی؟ بوده ای؟  بعد می بینی جز چند تا دوست نزدیک که کمتر از انگشت های دست می شود برایت باقی نمانده. دوستی های راه دور، حال و احوال گاه گاهی، چت های سلام چطوری... بعد می بینی برای آنها هم تمام می شوی. بعد دلت به یک نفر خوش است، به یک نفر که هست! به یک نفر که باش!

به مادرم فکر می کنم...

برادرهام، پدرم، خانواده ام

حتی به سایمون که از شیر گرفته اندش و یک گوشه انگشت می مکد

دلم تنگ شده و حرف هام کوتاه از گلو بیرون می آیند. همه چیز می گذرد و من سر جام ایستاده ام و میخ می کوبم روی پاهام که بمانم. میخ می کوبم و خون نمی آید...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1392ساعت1:58توسط لاله آئین مهر | |

جمله ای از ارسطو هست که می گوید: نشان ذهن فرهیخته آن است که بتواند در اندیشه ای تامل کند و آن را بشنود بدون آن که بپذیردش.

من هرگز شنونده ی خیلی خوبی نبوده ام اما فکر می کنم که سعی ام را کرده ام و الان شنونده ی خیلی بهتری هستم، هر چند هیچ ادعایی ندارم. اما با ارسطو موافقم که شرط اول و لازم برای فرهیخته بودن همین شنونده ی خوبی بودن است. فکر می کنم انسان در یک جامعه ی توده ای و حتی به ظاهر غیر توده ای به طور کلی یک موجود تقریبا کر و بسیار پرگوست. انسانی خودمدار که بسیار از خود ، اعتقادات و داشته هایش می گوید و به هیچ وجه تاب و توان شنیدن کوچکترین حرف مخالف خود را ندارد. اسم این موجود انسان گون و قدری مجنون را می گذارم کرگو.

و چه جالب که در عصری که بیش از هر زمان دیگری سخن از گفتگو و راه حل های دموکراتیک می رود ، بیشتر از همیشه در  کوس جنگ و وحشی گری می دمند. و البته که از ماست که بر ماست! در دنیای ما کرگوها این دور از انتظار نیست که رهبران ما هم از خود مایند. شاید تنها لباس زیبایی دوخته ایم بر تن بی قواره ی این وحشی گری قرون وسطایی بدتر از لباس جدید پادشاه.

فکر می کنیم آدم های بهتری شده ایم اما در دنیامان پولدارها و بی پولها هر دو لجن مال اند. و اتفاقا همین دستگاه مالی و پولی تبدیل به یک دستگاه لجن سازی شده که کثافت هایش را به اسم تمدن و تکنولوژی هر روز به سر و رویمان می پاشد. بماند! می خواستم از دنیامان بگویم که فکر می کنیم بزرگتر شده و نمی بینیم که خودمان چقدر کوچک شده ایم.

از هر زاویه ای که به موضوع نگاه می کنم تنها راه حل (نمی گویم تمام مشکلاتمان)این است که در خودمان تغییری ایجاد کنیم. در دنیایی که تنها روزنه های کوچکی برای فرار از این کوتوله ی سفید که همان دنیای ماست وجود دارد، فرصت زیادی نداریم!

دنیای کوچک و بسیار بزرگمان زیر بار معضلات زیست محیطی ، اثرات هسته ای ، جنگ های شیمیایی، شیوه های نادرست زندگی ، شیوه های وحشیانه ی رفتار ، حکومت های استبدادی و شبه آزادانه، روابط نادرست فردی و هزاران هزار معضل دیگر دنیای امروز که خیابان همه شان به همین میدان گفتگو می رسد دارد له می شود. هر چند این برای ما آدم های کرگو سخت است اما از آنجا که چاره ی دیگری نداریم باید یک طوری در این میدان جمع شویم و شروع کنیم به شنیدن هم. شاید دنیامان را از این نابودی نجات دهیم. به هم کمک کنیم تا به خودمان کمک کرده باشیم. پس زنده باد مخالف من! که مخالف من دوست من برای درست کردن این خراب آباد است. شایدچیزی که در بعضی مناطق دنیا با وجود پرده های نمایش بسیار عظیم برای فریفتن مردم خیلی خوب عمل کرده یعنی ایجاد یک جامعه ی مدنی، گام اول برای این موضوع باشد. دریغا که این گفتگو بدون احساس نیاز به وجود نمی آید. زمان ایجاد این احساس کی خواهد بود و این دنیای خراب کجای فرو ریختن در خودش خواهد بود؟!!

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت21:24توسط لاله آئین مهر | |

کنکور دادم نقطه تمام شد نقطه دستم خشک شده نقطه دستم به نوشتن نمی رود نقطه اما هنوز هستم نقطه زنده ام نقطه.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391ساعت0:34توسط لاله آئین مهر | |

*کل وبلاگم رو اومدم حذف کنم امشب! از خودم ناامید شدم. از اینکه هنوز قضاوت می کنم راجع به آدم ها و چه دلم گرفته از امروز صبح که حالا شده دیروز. دلم می خواست کل وبلاگم ،کل گذشته ام و خیلی چیزهای دیگه رو حذف کنم. دارم قدم های جدید برمی دارم. یه زندگی خیلی خیلی جدید. زندگی با آدم های جدید. نه اینکه آدم های قدیمی برام دوست داشتنی نباشند اما یاد گذشته می اندازندم. وقتی بهشون می رسم یک جور عجیبی همان آدم قدیمی می شم . خیلی ترس دارم از این قدم های جدید اما می دونم که می تونم! این دختر کوچولوی عزیز نازی می خواد بزرگ شه! می دونم که دارم به خیلی چیزا پشت پا می زنم اما می خوام این قدم سختو بردارم. حتما قدمای بعدی برام آسون تر می شه.

*پست های گذشته رو پاک نمی کنم اما. بزار یادم بمونه. شاید یه روز لازم شد راه رفته رو برگردم.

*آدمی می شناختم که خیلی در موردش قضاوت کرده بودم با چیزهایی که از دیگران شنیده بودم. امشب خیلی اتفاقی فهمیدم که همه اش اشتباه بود و چه آدم دوست داشتنی  ای هم بود اتفاقا. منو ببخش اگه خوندیش. مهم نیس که بدونی همون آدمی یا نه. اما ببخش منو. من هنوز خیلی کوچیکم. امشب حس می کنم یه راسوام و واقعا دلم نمی خواد بگم که دقیقا کدوم راسو!

*دنبال یه زبون جدید می گردم که از یه در جدیدی حرف بزنم و هر کار می کنم پیداش نمی کنم این در لعنتی رو. شاید این قدم جدیدی که ازش گفتم کمکم کنه پیداش کنم.

*از زبان ایتالیایی به کلی دور افتادم و حسابی از خودم عصبانی ام. تقریبا هیچ کدوم از کارایی که می خواستم تو تابستون انجام بدم رو انجام ندادم. ولی نباید خودمو دعوا کنم. روحم نیاز به یه کم محبت داره. باید یه کم باهاش مهربون تر باشم.

*امشب خیلی نیاز داشتم با یکی حرف بزنم و کسی رو پیدا نکردم. توی تنهایی خودم بیشترشو حل کردم و موند همین چیزایی که ریختم تو دل این وبلاگ بیچاره. به جاست بعد این ۴ سال از پانتومیم عزیزم هم تشکر کنم. مرسی عزیزم! حرفهام تو تموم این مدت یه چیزی شبیه پانتومیم بود. چیزی شبیه نگفتن.

+نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391ساعت2:33توسط لاله آئین مهر | |

بهار امسال مثل تغزل می مونه. حتی خواب هاش یک حال عجیبی داره. مثل بچگی ها ست. از این بهار یک رخوت شادمانه ای دارم که انگار تا الان قدرش رو نمی دونستم. اولین باریه که اینقدر بهار رو دوست دارم. انگار که دوباره عاشق شده باشم! یک حس سبکی و سرخوشی عجیب دارم و البته حس شدید خواب آلودگی که در شیراز چندان عجیب نیست.چند خطی از این بهار باید می گفتم و از شکوفه های کوچولوی قرمزی که بالای سرم جوونه زده و ماجرای زیبای صدای در هم گنجشک هایی که صدای جوونه زدن شاخه هام رو شنیدن و دارن میان که روشون خونه بسازن. راستی چه درختی شکوفه های قرمز می ده؟

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت11:25توسط لاله آئین مهر | |

 

پارت یکم

همیشه تغییر و جابه جایی برای من خوب بوده! و الان نیاز به یک تغییر بزرگ دارم! یک جابه جایی! شاید محیطم باید تغییر کنه. می دونی مشکل این محیط قدیمی چیه؟ اینکه تغییرات تو رو باور نمی کنه و تا اونجایی که می تونه در مقابلت مقاومت نشون می ده. اما در عوض هر جوری که بخوای به محیط جدید معرفی میشی! اما بازم اون قدیمیه پر از خاطراتته! پر از حرفایی که تو زدی حرفایی که شنیدی... اونوقته که وقتی بر میگردی تو محیط قبلیت همه چیز تبدیل میشه به نوستالژی هایی که تا ته وجودت می سوزه ازشون. اما من زیادی به این محیط وابسته ام و اگه دروغ نگم هنوز پای رفتن ندارم. تنها واکنشم به این نیاز فوری اینه که هر روز گوشه گیرتر شم. شایدلازمه!

پارت دوم

من آدمی هستم که دیر از آنچه خوشم بیاد،دل ببندم کنده می شم. مثل زنگ موبایلم که دلم نمی خواد عوض بشه یا وقتی لباسام خراب و پاره بشن کاملا آماده ام تا براشون عزا بگیرم و امون از وقتی که برم سر جعبه ی خاطرات گذشته... خاطره ها، جاهای قدیمی...

پارت سوم

حالا آرومی در گوش خودم می پرسم چطور میخوای بری؟ آروم جواب می دم کجا می تونم برم؟

+نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت12:44توسط لاله آئین مهر | |

گنجیشک بودم اولش که به دنیا اومدم! حتی مادرم می گه اون اوایل جای گریه جیک جیک می کردم.  اونوقتا رو یادم نیس! نه چون بچه بودم ، چون گنجیشک بودم. اما یه چیزایی رو یادمه! مثلا اینکه خواهرم همیشه مثل گنجیشکای خاکستری قهوه ای باهام رفتار میکرد! حتی گاهی برام نامه می نوشت! می دونید که گنجیشکا بلد نیستن خوب آواز بخونن. اما جیک جیکای قشنگی دارن که وقتی زیاد میشن دیگه نمی تونی بگی کدومشون صداشون بلندتره! دلم تنگ شده گنجیشک باشم...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم دی 1390ساعت20:38توسط لاله آئین مهر | |